چند روز پیش با یکی از دوستای بابام داشتم صمیمی و خصوصی صحبت میکردم ...او هم گفت:یه روز رفته بودم مسافرت وقتی برگشتم پسرم گفت عاشق یه دختره شدم و...گفتم کیه گفت فلانی...گفت(دوست بابام)یه سیلی محکم زدم تو گوشش و به اون پسرم گفتم برو گل وشیرینی بگیر بیا...به این یکی هم گفتم برو حلقه ازدواج بخر...به همسرم هم گفتم پاشو بریم مهمون دعوت کنیم و ...
...ادامه دادهمون وقت بهش گفتم(به پسرم):همین حالا دادگاه رو شروع کردی و...
او خیلی حرف زد ...و گفت بعد از ۵ سال از هم جدا شدند و ۱۱میلیون هم مهرش رو گرفت و عرو سم دوباره ازدواج کرد
او گفت از همون اول من فهمیدم اینا همش نقشه مادر زن پسرم بوده و من اونا میشناختم (چون خودش هم ۶ بار ازدواج کرده بوده)گفت حتی تو یکی از جلسات دادگاه هم گفتم این خانم بیسواد۶بار ازدواج کرده ودختر با سوادش قصد داره هزار بار ازدواج کنه...(وهمون وقت مادر زن فهمید که من نقشش را خوب ذرک کردم)
من بعد از بحثمون بنظرم رسید ...گفتم تو که خوب اون و میشناختی چر از همون اول جلو کار رو نگرفتی...گفت :اول باید پسرم تجربه کنه. دوم شاید روابط پنهانیی داشته بودن ومن هم وجدان داشتم...
دوستان عزیز مطلب تو این زمینه زیاده در کنار شما هم از این تجارب تلخ وشیرین وجود داره
ولی چه خوبه
از تجارب رایگان دیگران استفاده کنیم
تو قران هم مطالبی در این مورد گفته شده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه حوصله ووقت داشتید بقیه مطالبم رو بخونید
من بعدا تکمیلش میکنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جلو شماره اتصالتون به اینترنت یهPقرار بدید تا هزینه تون کمتر بشه
چون باعث میشه هزینه تلفن اینترنتتون پالسی حساب بشه و تصاعدی حساب نشه
مثلا بجای۹۰۹۳۳۲۵۴۸بنویسیدP۹۰۹۳۲۵۴۸